تبلیغات



codes and tools for blog

WebYar

عشق است و مسی و بارسا - عبور از درد با عشق!!


عزیزان خواهشا این یه متن رو با ذکر منبع کپی کنید!

استادیوم مملو از جمعیت است .از میانه میدان توپ به پسر جوان و خیلی ریز نقش می رسد و به پاهایش می چسبد. یکی از بازیکنان حریف با قدرت زیاد به سوی پاهایش حمله می کند اما او با پای چپ، سمت راست حرکت می کند و مدافع تنومند به جای توپ هوا را می زند و او با توپی که برایش بزرگ تر از حد معمول است و انگار به پاهای کوچکش چسبیده از نیمه زمین با سرعت زیاد به سمت دروازه حریف حرکت می کند. او از روی سکوهای ورزشگاه در میدان بازی مثل لکه ای کوچک به نظر می رسد. در تیرماه سال ۱۹۸۷ او در قسمت نامناسب شهر روزاریوی آرژانتین به دنیا آمد. پدرش کارگر کارخانه بود و مادرش نظافتچی. وقتی هم که به دنیا آمد زندگی آن ها قوز بالا قوز شد چون با این وضعیت مالی و معیشتی باید از یک بچه بیمار نگهداری می کردند. به او لقب «کک» داده اند چون در میان غول های تنومندی که در زمین فوتبال هستند او مانند این حشره کوچک و حتی غیرقابل مشاهده است. موهای لخت و روشنش روی پیشانی اش ریخته و چهره ای معصومانه دارد. چهره ای کودکانه دارد و انگار هنوز ریش و سبیلش درنیامده است.

او از میانه زمین مثل لکه ای کوچک و مهارنشدنی حرکت می کند، یک بازیکن قوی دیگر به قصد گرفتن توپ و قلم کردن آن پاهای ظریف خیز برمی دارد اما لکه کوچک با پیچ و خمی که به بدنش می دهد بدون آن که کوچک ترین ضربه ای بخورد رد می شود. بازیکن حریف مستاصل از زمین بلند می شود و دنبال او شروع به دویدن می کند. مدافع در مغزش به این فکر می کند که این بچه چگونه می تواند اینگونه پیش برود اما «کک از او دور و دورتر می شود.»

لیو تا ۱۰ سالگی مثل بچه های دیگر زندگی می کرد اما از این سن دیگر رشد بدنش متوقف شد. بچه های همسن و سال او رشد می کردند و استخوان می ترکانند اما او همان طور کوچک مانده بود. در مدرسه با او مثل بچه های عقب مانده رفتار می کردند. صدایش هم مثل بقیه پسر بچه ها دورگه نشده بود. خورخه و سیلیا پدر و مادرش از این موضوع ناراحت بودند و لیو را پیش دکترهای مختلف برند. پزشکان تشخیص شان این بود، لیو به نوع کمیابی از بیماری نانیسم مبتلا است. در این بیماری هورمون های رشد بدن به طور نامنظمی کار می کردند و همین موضوع باعث شده بود، تا او دست و پاهای کوتاهی داشته باشد و مثل دیگر همسن و سال هایش رشد نکند. مشکل بزرگ تر این بود، جدا از هورمون های رشد هورمون های دیگر بدن نیز درست کار نمی کردند. از همان کودکی هم فوتبال بازی می کرد اما همیشه از همه کوچک تر بود و همه فکر می کردند لیو عقب مانده است. در ۱۰، ۱۱ سالگی قد او چیزی در حدود ۱۴۰ سانتی متر است و این موضوع دردناکی برای او است که آرزوهای بزرگی دارد. پدر و مادرش هم مثل همه آرژانتینی ها عاشق این هستند که فرزندشان دیه گو مارادونا شود اما بیماری هر ۳ آن ها را ناامید کرده است و لیو واقعا در فوتبال استعداد دارد. لباسی که باشگاه به او داده تا زیر زانویش می آید و کفشی که اندازه پایش باشد نیست و مجبور است کفش های شماره بزرگ تر را بپوشد. او برای این که بتواند بازی کند مجبور است بند کفش ها را آنقدر سفت ببندد تا بتواند در زمین بدود. با تمام این اوصاف لیو مهارت وصف ناشدنی در بازی فوتبال دارد، هرچند کمتر کسی او را به دلیل اندام ریز و ناقصش جدی می گیرد اما او و خانواده اش حال و روز خوشی ندارند. آن ها نمی دانند با این شرایط چه می شود کرد. خورخه درآمد چندانی ندارد و می داند برای هزینه پسرش باید پول زیادی داشته باشد.همه این ها لیو و خانواده را تا مرز ناامیدی کامل از آینده پیش برده است. تنها راه چاره بمباران هورمونی بدن لیو با هورمون «جی اچ» است. روش درمانی که شاید جواب بدهد و بتوان درهرسال چند سانتی متر به قد لیو اضافه کرد ولی این روش درمان برای خانواده اش بسیار گران است. ماهانه ۹۰۰دلار آن هم در اوایل دهه ۹۰ برای خانواده لیو چیزی شبیه به پرواز کردن بدون بال است.

او با توپ که با آن قامت کوچک و توپی که برایش بزرگ تر از حد معمول است به محدوده هجده قدم نزدیک می شود. یک مدافع خشن که می خواهد مانع حرکتش شود سر می رسد که مدافع تعادلش را از دست می دهد و او مثل آب خوردن از چپ وارد محوطه جریمه می شود. حدود ۱۰۰ هزار جمعیت حاضر در ورزشگاه مثل صحنه فیلم که دکمه پاور را فشار داده باشید، فریز شده اند. انگار جادوگر با عصای کوچکی که روی آن ستاره درخشانی قرار دارد همه را جادو کرده و زمان برای لحظه ای متوقف شده باشد.

استعداد یاب ها در زندگی فوتبالیست های آمریکای جنوبی حتی از خانواده هم مهم تر هستند. آن ها هستند که سالانه چند بچه فقیر را از فرش به عرش می رسانند. آن ها مهم ترین اتفاقات زندگی کودکان فقیری هستند که رویاهای بزرگی دارند. مثل فرشته های کارتونی که آرزوهای دست نیافتنی را برآورده می کنند. استعدادیاب های فوتبال مثل فالگیرهایی هستند که آینده را می بینند. آن ها می دانند که یک کودک ۱۰، ۱۲ ساله می تواند تبدیل به ستاره ای بزرگ شود. یکی از همین فالگیرهای قهار یک روز روی سکوی ورزشگاه «نیو اولد بویز» نشسته و در حال تماشای بازی بازیکنان نوجوان است. از آنجایی که خبره کارش است دیدن چند دقیقه از بازی این بچه ها از پشت عینک دودی هم کفایت می کند. بلند می شود و از مربی می خواهد تا با پدر کوچک ترین بازیکن زمین حرف بزند. خورخه وقتی با پیشنهاد استعدادیاب برای رفتن به اسپانیا مواجه می شود نمی داند باید چه کاری انجام دهد. اگر این همه راه از آرژانتین به اسپانیا برود، آن هم با این وضع خراب مالی و مسئولان بارسلونا لیو را نخواهند او باید چکار کند. او می داند که لیو نیاز به درمان دارد و همچنین باید مخارج خانواده ای که به کشوری غریب می روند تامین شود. معلوم نیست در آن دقایق در ذهن خورخه چه می گذشت اما احتمالا بزرگ ترین دلیلی که برای رفتن آن ها به بارسلونا وجود داشت ایمانی بود که به پسر نحیفش داشت.

وارد محوطه جریمه شده، مقابلش حالا دروازه بان بلند قامتی است که از حضور او در آن منطقه ناراحت است. دروازه بان خودش را آماده مهار توپ می کند. او فکرش را کار می گیرد تا توپ را که به نظر برایش سنگین به نظر می رسد بزند اما مدافعی که لحظاتی پیش در اثر دریبل او زمین خورده بود از پشت سر می رسد. این بار فرصت خطا نیست و او باید توپ را بگیرد. لحظه ای صدای نفس مدافع را می شنود که با هیجان به او رسیده... با پای چپ توپ را عقب می کشد و مدافع باردیگر به جای توپ هوا را می زند. حالا او است و دروازه...

روز مهمی است. خورخه با هر بدبختی چمدان ها را بسته و به بارسلونا آمده تا شاید زندگی اش تغییر کند. او حالا روی سکو در فاصله چند متری یکی، ۲ مرد با کت و شلوار و عینک های گران قیمت نشسته و قلبش از هیجان دارد از سینه اش در می آید. لیو هم در کنارش روی سکوهای باشگاه تنیس نشسته و به آن وضعیت ناهمگون نگاه می کند. بعد از لحظه ای مردان کت و شلوار پوش به سمت آن ها می آیند. یکی از آن ها کارلوس رکساچ است. مدافع سرشناس و سابق بارسلونا که حالا مدیر فوتبالی این باشگاه است. او رو به خورخه می کند و حرفش را می زند. لیو محو تیپ و قیافه و ابهت رکساچ شده که با مهربانی به او نگاه می کند. رکساچ تنها ۵ دقیقه از بازی لیو را دیده و تصمیمش را گرفته است. او دقایقی قبل به مرد همراهش گفته بود: «این پسر یک جواهر است. وقتی بازی اش را دیدم انگار داشتم به یک موسیقی فوق العاده گوش می دادم.» رکساچ به خورخه می گوید که لیو را برای بارسا می خواهد؛ خورخه موضوع درمان لیو و هزینه اقامت خانواده را در بارسلونا وسط می کشد. رکساچ لحظه ای فکر می کند. نمی خواهد این پسر کوچک را از دست بدهد. او فوق العاده بازی می کند؛ پس از جانب خودش قول می دهد که هزینه درمان و اقامت خانواده را می پذیرد. خورخه مثل همه آدم های فقیری که در این شرایط قرار می گیرند سخت می تواند باور کند پس از رکساچ می خواهد نامه ای کتبی به او بدهد. رکساچ از دوستش یک خودکار می گیرد اما کاغذی وجود ندارد؛ دست می کند توی جیب کتش و دستمالش را درآورده و شروع می کند روی آن متن قرارداد را می نویسد. خورخه با خوشحالی آن را امضا می کند و چشمان لیو از این اتفاق بزرگ می درخشد. در سال۲۰۰۰ یعنی سالی که با آغاز آن یک قرن به پایان رسید یکی از اتفاقات مهم دنیا رقم خورد؛ این اتفاق نه جنگ جهانی سوم بود و نه اکتشاف یک ماده جدید، این قرارداد بارسلونا و لیو بود.

حالا اوست و دروازه ای تنها با یک دروازه بان. در ذهنش در عرض چندصدم ثانیه مثل قوی ترین روبات های پردازشگر جهان همه چیز را مشاهده می کند. حتی تماشاگرانی که با دهان باز و مسخ شده تمام نگاه شان به اوست. برای لحظه ای به قبل برمی گردد. به روزهای پس از امضای قرارداد روی دستمال. در آن روزها که بمباران هورمونی تمام توانش را گرفته بود. دائم بالا می آورد، انگار عضلاتش در حال پاره شدن بودند، حس می کرد استخوان هایش دارند از هم متلاشی می شوند. اما او برای یک لحظه هم عشق به فوتبال را فراموش نکرد. او در تمام این مدت که مرگ را احساس می کرد فقط و فقط به فوتبال و موفقیت می اندیشید؛ به روزهایی فکر می کرد که پزشکان با لبخند به او می گفتند دست و پایش چند سانتی متری بلند تر شده و این او را نه به خاطر این که زیباتر می شد بلکه چون می توانست بهتر و بیشتر فوتبال بازی کند به حد مرگ خوشحال می کرد.

حالا او مقابل دروازه است. برای لیو که از اتفاقات سختی مثل بیماری نانیسم گذشته و تمام لحظات زندگی اش را وفق فوتبال کرده این راحت ترین کار است. او با پای چپ کوچک و هنرمندش توپ را آرام به گوشه دروازه می فرستد. دروازه بان مسخ شده نمی تواند کوچک ترین حرکتی بکند و استادیوم از شادی منفجر می شود.

لیونل مسی چندی قبل برای چهارمین بار متوالی بهترین بازیکن فوتبال جهان شد. او امروز موفق ترین بازیکن فوتبال کره خاکی است در حالی که هنوز جثه اش از تمام بازیکنان دیگر کوچک تر است.